تبليغاتX
انتظار سبز موعود

انتظار سبز موعود

 

                            

 

                                 

فصل آخر جمعه سی ام فروردین 1387 19:43

در فصل سنگپزان تاريخ ديني ، ما خود را از ياران و منتظران حضرت به حساب آوردهايم و جاي حرفي باقي نگذاشتهايم، در حالي كه حرفها بسيار است. جا دارد خود را دوباره ارزيابي كنيم و در فصل سنگ پزان تاريخ به بازخواني دوبارهي خود بپردازيم، تا آن جا كه تندبادهاي شبهات و جامهاي شهوات و حلاوت بدعتها ما را از مهدي فاطمه(عج) جدا نكند.

دورهي آخرالزمان، برگ آخر تاريخ و فصل سنگ پزان تاريخ ديني است. اين فصل، سنگينترين فصلي است كه بر اهل اعتقاد ميگذرد. ما ميوههايي داريم كه در بهار ميرسند، ميوههايي نيز هست كه در تابستان ميرسند. ميوههاي بهار با يك نسيم گرم و سرد و ميوههاي تابستان با هواي گرمتري ميرسند. اما ميوههايي هم هست كه در چلهي گرما و بارش آتش ميرسند. باغبانان به فصل رسيدن اين ميوهها، فصل سنگ پزان ميگويند. ميوههايي هم كه در باغ خدا هست، در مقام تمثيل، سنگ خوانده ميشوند. فصل سنگپزان، روزهايي دارد به شدت گرم با آفتاب سوزان و شبهايي سرد، پرسوز و كشنده. در اين فصل، فقط ميوههايي كه سنگين و سنگي هستند، ميپزند و ميرسند. در اين فصل و در برابر هجوم خشن شبهات فكري، ميتوان بيخيال بود و بيتفاوت گذشت تا آنجا كه مشكلات، ما را محاصره كنند و ميتوان به استقبال رفت و به ريشهها پرداخت و مزاجها را واكسينه كرد.

در اين مصاف نابرابر، پيروزي از آنِ كساني است كه با بنيانهاي فكري در برابر شبهات و با عشق بزرگتر در برابر شهوات الذين آمنوا اشد حباً لله و با توان استناد و تفسير مستند در برابر بدعتها و تفسير به رأيها، خود را مجهز نمايند.

كساني كه از سرچشمهها و ريشهها آغاز كردهاند و از اعماق كاويدهاند و انسان را نه در محدودهي هفتاد سال دنيا كه در وسعت هستي ديدهاند و به ضرورت وحي و رسالت و اضطرار به حجت و امام رسيدهاند و با امام زمان (عج) خود آشتي كردهاند و از عشق و محبت به او سرشار شدهاند، ميتوانند در برابر تمامي شبهات عتيق و جديد بايستند و سرود زيباي تؤتي اكلها كل حين باذن ربها را سر دهند و در راه او، هستي خود را فدا كنند و چشم به راه آمدنش باشند.

كور است چشمي كه او را نبيند و ضرورت وجودش را كه كليد معناي هستي است، نيابد. آنجا كه تو نيستي، تاريخ هم رنگ ميبازد.

من، تو را همراه آدم و نوح و ابراهيم ديدم و بشارت تو را از زبان رسول و علي و فاطمه و سجاد و صادق و عسكريعليهم السلام شنيدم. بي تو، هستي بيروح و تاريخ، كلاف سردرگمي بيش نيست.

تو مطلوب خدا و مقصود انبيا و محبوب اوليايي. تو فرياد عطش همهي اعصار و قروني، تو عصارهي خلقتي.

ميگويند: تو نيستي. چه ياوهاي؟! من تو را با ذره ذرهي سلولهايم و از عمق جانم، ميخوانم. مگر ميشود بيتو زنده بود؟ آنها كه اين راه را ميروند، سر در وادي تيه ميسايند و چارهاي جز بازگشت زيانبار ندارند.

كورباد آن چشمي كه تو را نبيند. من، تو را بر بال ملايك و گلبرگهاي نيلوفر و ترانهي باران ديدم. من تو را در شكستن ديو و فروزش فرشته و هشت سال رويارويي تمامي ايمان در برابر تمامي كفر و در صلح سبز و فراق روح اللَّه و آمدن روح الامين ديدم.

 

جرقهي مشرق

نويد آواي تو بود

و فرياد مرا كه ميرفت

تا در فصل آخر تاريخ گم شود

از انجماد فسردن رهايي داد

اي نويد آزادي از هرچه انجماد و فسردن

باز آ كه در هوايت خاموشي جنونم

و بيزلال چشمت، تنهايي حضورم.

مهربانا! خدا كند تو بيايي. تا اين بار، چشم در چشم تو داشته باشم و چشمان بيفروغم را فروغي دوباره بخشم. اينجا كشور توست، كشور اهلبيت است. بوي علي و حسين و فاطمهعليهم السلام از در و ديوار آن ميبارد. متي ترانا و نراك.

مهديا! عزيزا! يوسفا! صديقا! بيا كه بيتو، هستي سخت خاموش است. تو فرياد العطش مني. عطشي نه تقليدي و تلقيني كه برخاسته از بنيانهايي به بلنداي همهي تاريخ و برگرفته از طراوتي به زلالي همهي فطرتها.

عزيزا! دير به يادت افتاديم، ميدانم. هنوز هم در بسياري از جاهاي اين مرز و بوم، رنگي از تو نيست. هيچ عذري نيست و هيچ دستآويزي نداريم، جز اين كه بگوييم: يا محسن قد اتاك المسيئ، انت المحسن و نحن المسيئون، شرمندهايم. بنا داريم لااقل فصلي را با تو باشيم. آيا اميد وصلي هست؟ ميخواهيم روز تولد تو را به اميد تولد دوبارهي خودمان به جشن بنشينيم. آيا اميد تولدي هست، اي تولد بالغ هستي؟ مهدي جان! خفاشان، دنيا را بيتو ميخواهند و براي نيامدنت، همهي خوبيها را به اسارت بردهاند و از سگهاشان، زنجيرها را برداشتهاند و انسانها را كه اغنامشان هستند، گروه گروه به مسلخ ميبرند. ما هم دستهامان را يله و چشمهامان را به راه و گامهامان را استوار و دلهامان را برايت آذين بستهايم و اگر در برابر دين ما بايستند، در برابر تمام دنياي آنها خواهيم ايستاد.(1)

خورشيد من برآي كه وقت دميدن است!(2)

فصلهاي سرخ و سفيد و زرد را آزموديم. چيزي در چنته نبود. بگذار فصل آخر را با تو باشيم. اين فصل را با من بخوان، باقي فسانه است. اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است.

 

از افقهاي دور كسي ميآيد

با تبر ابراهيم

زمزمهي عيسي

صلابت موسي

با رسالت رسول بر دوش

و ذوالفقار علي در دست

و خون حسين در رگ.

چشمانم را ببين، چشم انتظار است

دلم را نظاره كن، بيقرار است

دستانم را بنگر، چه مهياست

آنجا كه كوه هم از پا ميافتد، من ايستادهام.

از افقهاي دور كسي ميآيد

با دستاني پر

باز آ كه با آمدنت، بهار ماندني است.

 

پينوشتها:

1) از سخنان امام راحل.

2) شعري از مقام معظم رهبري.

لينك ثابت نوشته شده توسط انتظار | موضوع: |

onLoad and onUnload Example

.اللهم عجل لولیک الفرج